او...

Standing in front of the sun
He stared with loving eyes

Into the sun’s bright eyes

The sun grow ashamed

At the warmth of those green eyes

And melt

And fell drop by drop

Then the sun murmured to itself
:
“I wish in my breast a flame of love

Even a faint one could be kindled too

در برابر خورشید ایستاد
و چشم های عاشق خود را
در چشم های روشن خورشید دوخت
خورشید از حرارت چشمان سبز او شرمنده گشت
و آب شد و قطره قطره چکید
و آنگاه ، خورشید
با خویشتن به زمزمه گفت:
ای کاش در درون سینه من نیز
یک شعله هر چند خرد
از عشق می دمید

/ 0 نظر / 6 بازدید