از یک دوست

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام
از طرف دوست خوبم آرام...
                                         مرسی: نورا
/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

محمد

هراس می کنم من از نگاههای غصبی و محبت کفایی و سکوت های مستحب وبوسه های بی نماز دخیل می شود دلم به سفره ای از التماس و دانه نذر می کند در آستان هر نیاز هراس می کنم من از هزار راز سر به راز ...

محمد

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

محمد

نفس عشق عجب ساز و نوایی دارد عجب آواز خوش و سوز صدایی دارد خالق چشم شما کیست که مستم کرده پلک مشکین تو یارا چه خدایی دارد صنما خال لب یار عجب مُشکین است بوسه از خال لبت به چه صفایی دارد پیچک موی تو بر شاخه ی دل می پیچد پیچش موی تو صد یار، فدایی دارد کرده ام عهد که با تو برسم تا به خدا نوکر بی سرو پایت چه وفایی دارد؟ دل ما از غم دوری تو ای یار شکست دل شکسته، هوس عقده گشایی دارد تو بیا و به دلم یک نظری کن صنما برق چشمان تو از دور نمایی دارد...!!

محمد

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

محمد

خانه ام رفت ز دست خاک بر کوچه نشست نیست بانگی مگر خش خش زنجیر هنوز بی ثمر در طلب رأفت شبگیر هنوز صدای باد می آید زگورستان متروکی و من درمانده و تنها میان تلی از وحشت ، بی پروا اسیر بانگ این ناقوس دهشت زا می رود بنیان من برباد ..

محمد

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

ارام

نیمکت خاطره ها از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم سکوت می نوازد و درخت شاهد باران عشقم با ترانه باد می خواند دستم گم کرده راهش را بی جهت در جیبم می خزد پاهایم سنگین اند بار غمی به دوش دارم با هر گامم زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم و اشک هایم را پشت سر می گذارم در بدنم جریان دارد حضورش اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست با خودم می گویم به کجا می روم آن چه اینجا می جویم چیست؟ در فکر هستم من و او اینجا و ناگهان با هق هقم دیگر نواختنی نیست هوا سرد است تنها میگریم به یاد شبی که با او خندیدم آه من در کنار او و حضورش عاشقانه زیر باران رقصیدم و عطر نابش را بوییدم خندیدم... از غم چشمهایش رنجیدم... همه را پوستم گواه می دهد... عاشقانه،بی ترس،بی لرز زیر بوسه های آسمان دست هایم را گرفت محو گرمای وجودش بودم که در دلم عشقی جاویدان را نوشت جلوی این نیمکت به درخت شاهد چشم می دوزم تنهایم اما امروز... تکرار میکنم بودنش را و از نبودنش این جا تنها می سوزم باد سردی می وزد دست هایم گم می شوند در جیبم تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم چشم های خیسم را می بندم

sany

سلام نورا خانوممممممممممممممم پس تو کجای منتظرتمممممم[دلشکسته]

maral

salam azizam. webet alllliie!!![دست] omidvaram hamishe haminjoori movafagh bashi [چشمک]