فراموشی

چند صبا حی است  هنگام غروب دلم می گیرد  و من در هوای گرفته غروب  به آینده نه  چندان دور خویش    می اندیشم...

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد.

که آیا مرگ ترسناک است؟

هر روز  غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد.

همینطور یک درخت  پائیز می میرد و بهار زنده می شود.

شاید هم یک انسان پس از مرگش  سالهای سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد.

و من میدانم روزی فراموش  خواهم شد و دیگر  کسی نوشته هایم را نخواهد خواند.

و صدایم به گوش هیچ کس  نخواهد رسید و دیگر  قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر  نخواهد کرد.

من فراموش می شوم و دیگر  کسی صدای باز شدن  پنجره چو بی  اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران  نیز نخواهد گفت.

من  می روم و فراموش می شوم  و فراموشی  مانند هیولایی مرا در خود می بلعد.

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ..

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدین سان  بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش  نشوم...

(فراموش شده ای بی گناه ......!)

/ 1 نظر / 5 بازدید
زاغ سفید

از فرموش شدن میترسی؟ به استحضار میرساند الانم فراموش شدیم[ناراحت]