قاصدک تاب بیار...

قاصدک آبی وآهسته وسبز

 میبرد خبر از دلتنگی هایم

قاصدک خیس وپژمرده و سبز هنوز

بازمیگردد ودرراه

توانش پر!

آغوش باد دوباره خسته...

سریع بیا!

میگویند اینگونه خستگی را کمتر احساس میکنی!

دوباره قاصدک هم آغوش باد میشود....

می آید....

میرسد به من

ومن را ترسی فراگرفته غمناک

غمی لیک نمناک....

چشم هایم خیره به پژمردگی های قاصدک...

تاب نیاورد بازهم نگاهم را....

این قصه تکراریست!

پایانش را میدانم!

قاصدک بازهم شرم میکند بگوید...

دوباره میرود!

ودوباره

ومن

وآسمان.به نظاره نشسته ایم این عذاب را....

او رفت وبازهم انتظار....

شیرین است قاصدک!

شانه های کوچکم تقدیم پژمردگی هایت

گریه کن!

/ 3 نظر / 19 بازدید
ساراجون

اوووووووووووووووووووووووووووول[قلب]

ساراجون

ایه چه باحال!!!!!!!!! آره خوندم خیلی خوشمله و عاشقونه[مغرور]