آن گاه که

تنهایی در گوش هستی ام با نوایی غریب زمزمه می کند،
آسمان ابری سر بر دلم می گذارد و چون غرش رعدی ناله سر می دهد،

ابر سیاه بر مزرعه سوخته غربت و جدایی ام، اشک می ریزد،

باد سرد پاییزی بر باغ بی نشان از بلبل جانم،  می گذرد،

هزار غارتگر بر قلب من هجوم می آورند و همه چیز را به تاراج می برند جز اشک و آه،
طوفان کوبنده طومار زورق خیالم را چون برگی بر آب می پیچد و می برد،

ناگهان

مهمان برگ های زرد و بی رمق چهره ی من دانه های شبنم رؤیا می شود؛

و در آن همه غوغا و فریاد دل، کاخ شوق را بر آب آرزو بنا می کنم؛

و گرم از حضور خیال تو، از دره های فراق تا قله های وصال پرواز می کنم.

 

و این است راز قبض و بسط های عاشقانه

نورا.ه

/ 1 نظر / 5 بازدید