آخرین جرعه...

...من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم  می بینم  من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم.

ای سراپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را تنها توبدان

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها توبخند

اینک این من که به پای تودر افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر توببند!

تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان  با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

                        ((آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش))

/ 3 نظر / 8 بازدید